لازم نیست همهچیز را به مخاطب نشان بدهید
یکی از اشتباههایی که ممکن است در روایت یک داستان اتفاق بیفتد، تلاش برای نشان دادن تمام جزئیات است. شخصیت از خانه بیرون میآید، سوار وسیلهای میشود، مسیر را طی میکند، به مقصد میرسد، وارد ساختمان میشود و تازه بعد از چند دقیقه داستان اصلی ادامه پیدا میکند. اما آیا مخاطب واقعاً باید همهی این مراحل را ببیند؟
سینما این امکان را دارد که بخشهایی از یک اتفاق را حذف کند و اجازه دهد ذهن مخاطب فاصلهی میان دو تصویر را کامل کند. به این تکنیک در روایت و تدوین، Ellipsis یا «حذف روایی» گفته میشود.
فرض کنید در یک نما شخصیتی چمدانش را میبندد و در نمای بعد او را در شهری دیگر میبینیم. فیلم سفر، فرودگاه، پرواز و رسیدن او را نشان نداده است؛ با این حال تقریباً هیچکس دربارهی اتفاقی که بین این دو نما افتاده سردرگم نمیشود.
این ویژگی به قدرت ذهن مخاطب برمیگردد. تماشاگر دائماً در حال کنار هم گذاشتن اطلاعات است. وقتی دو تصویر ارتباط منطقی داشته باشند، مغز بهصورت ناخودآگاه اتفاقهای حذفشده میان آنها را بازسازی میکند.
اما حذف روایی فقط برای کوتاه کردن زمان نیست. گاهی فیلمساز مهمترین لحظهی یک اتفاق را عمداً نشان نمیدهد. مثلاً شخصیت وارد اتاقی میشود تا خبری را بشنود؛ کات میزنیم و صحنهی بعد او را در سکوت داخل خیابان میبینیم. ما لحظهی شنیدن خبر را ندیدهایم، اما از رفتار شخصیت میتوانیم نتیجهی آن را حدس بزنیم.
در چنین شرایطی، چیزی که نشان داده نشده حتی میتواند از چیزی که دیدهایم تأثیرگذارتر باشد. مخاطب مجبور میشود خودش جای خالی را پر کند و همین مشارکت ذهنی میتواند ارتباط او با داستان را بیشتر کند.
حذف همچنین میتواند برای ایجاد راز و تعلیق استفاده شود. اگر بخشی از یک اتفاق از مخاطب پنهان بماند، سؤال شکل میگیرد: «در آن فاصله چه اتفاقی افتاد؟» فیلم میتواند پاسخ را چند دقیقه یا حتی چند ساعت بعد ارائه کند.
البته تفاوت مهمی میان «حذف هوشمندانه» و «اطلاعات ناقص» وجود دارد. اگر فیلم اطلاعات ضروری را بدون دلیل حذف کند، مخاطب بهجای کنجکاوی دچار سردرگمی میشود. حذف زمانی مؤثر است که فیلمساز بداند مخاطب چه چیزی را میتواند خودش استنباط کند و چه چیزی باید حتماً نشان داده شود.
این تکنیک در بازیگری هم جالب است. گاهی بازیگر باید نتیجهی اتفاقی را بازی کند که مخاطب هرگز آن را ندیده است. حالت بدن، ریتم حرکت، نگاه یا سکوت او باید به اندازهای اطلاعات بدهد که تماشاگر بتواند بفهمد چیزی در فاصلهی میان دو صحنه تغییر کرده است.
در تدوین نیز سؤال مهمی مطرح میشود: دیرترین لحظهای که میتوان وارد یک صحنه شد و زودترین لحظهای که میتوان از آن خارج شد کجاست؟ پیدا کردن پاسخ درست میتواند فیلم را بسیار منسجمتر و ریتم آن را سریعتر کند.
برای نویسندگان، کارگردانها و تدوینگران فعال در کستیار، حذف روایی مهارتی بسیار کاربردی است. هنگام بررسی هر صحنه میتوان پرسید: «اگر این بخش را نشان ندهم، آیا مخاطب هنوز داستان را میفهمد؟» اگر پاسخ مثبت باشد، شاید اصلاً نیازی به آن بخش وجود نداشته باشد.
سینما فقط هنر انتخاب چیزهایی نیست که وارد قاب میشوند؛ بخشی از قدرت آن از چیزهایی میآید که آگاهانه بیرون قاب و بیرون روایت باقی میمانند.
داستانگوی خوب همهچیز را توضیح نمیدهد؛ دقیقاً به اندازهای نشان میدهد که ذهن مخاطب بتواند بقیهی داستان را خودش کامل کند.
هنوز دیدگاهی ثبت نشده.
برای ثبت دیدگاه وارد شوید. ورود