مقالات محتوایی1405/06/13

چطور چند ساعت را در چند ثانیه روایت کنیم؟ ‌

در دنیای واقعی، رسیدن از یک نقطه به نقطه‌ی دیگر ممکن است ساعت‌ها طول بکشد. اما سینما قرار نیست تمام این زمان را به همان شکل واقعی نمایش دهد. اگر شخصیت از خانه راه بیفتد، سوار ماشین شود، مسیر طولانی را طی کند و در نهایت به مقصد برسد، لازم نیست مخاطب تمام این سفر را دقیقه‌به‌دقیقه تماشا کند.

۴ دقیقه

متن مقاله

چطور چند ساعت را در چند ثانیه روایت کنیم؟ ‌ در دنیای واقعی، رسیدن از یک نقطه به نقطه‌ی دیگر ممکن است ساعت‌ها طول بکشد. اما سینما قرار نیست تمام این زمان را به همان شکل واقعی نمایش دهد. اگر شخصیت از خانه راه بیفتد، سوار ماشین شود، مسیر طولانی را طی کند و در نهایت به مقصد برسد، لازم نیست مخاطب تمام این سفر را دقیقه‌به‌دقیقه تماشا کند. اینجاست که یکی از قابلیت‌های مهم سینما وارد می‌شود: فشرده‌سازی زمان. فیلم‌ساز می‌تواند ساعت‌ها، روزها و حتی سال‌ها را در مدت بسیار کوتاهی روایت کند، بدون اینکه مخاطب احساس کند بخش مهمی از داستان را از دست داده است. ساده‌ترین راه، حذف بخش‌هایی است که اطلاعات تازه‌ای ندارند. شخصیت از ساختمان خارج می‌شود؛ کات بعدی او را داخل خودرو می‌بینیم؛ چند لحظه بعد نمایی از جاده می‌آید و سپس مستقیماً به رسیدن او به مقصد می‌رویم. ذهن مخاطب فاصله‌ی میان این نماها را خودش کامل می‌کند. اما گاهی فیلم‌ساز می‌خواهد خودِ حس گذر زمان را نیز منتقل کند. در این حالت می‌توان از مجموعه‌ای از نماهای کوتاه استفاده کرد: تغییر نور آسمان، خیابان‌های متفاوت، تابلوهای مسیر، کم شدن ترافیک یا روشن شدن چراغ‌های شهر. هر نما فقط چند ثانیه طول می‌کشد، اما کنار هم سفر طولانی‌تری را القا می‌کنند. این همان جایی است که Montage Sequence یا سکانس مونتاژی کاربرد پیدا می‌کند. به‌جای نمایش پیوسته‌ی یک فرایند، لحظات مهم آن انتخاب و پشت سر هم قرار داده می‌شوند. تمرین چندماهه‌ی یک شخصیت، ساختن یک پروژه یا شکل گرفتن یک رابطه می‌تواند با مجموعه‌ای از تصاویر کوتاه روایت شود. نکته‌ی مهم این است که هر تصویر باید چیزی به روند اضافه کند. اگر پنج نمای مختلف دقیقاً یک مفهوم را تکرار کنند، مونتاژ فقط طولانی‌تر می‌شود. اما اگر هر نما نشانه‌ای از تغییر داشته باشد، مخاطب احساس می‌کند داستان واقعاً در حال جلو رفتن است. تداوم بصری نیز می‌تواند اتصال این تصاویر را قوی‌تر کند. برای مثال، حرکت یک خودرو از راست به چپ در چند نمای متوالی، تغییر تدریجی رنگ آسمان یا تکرار یک عنصر مشخص می‌تواند باعث شود نماهایی که در مکان‌های متفاوت گرفته شده‌اند، بخشی از یک مسیر واحد احساس شوند. صدا هم نقش مهمی دارد. گاهی موسیقی روی چندین مکان و زمان مختلف ادامه پیدا می‌کند و همه‌ی تصاویر را به یک واحد تبدیل می‌کند. در موارد دیگر، تغییر تدریجی صدای محیط می‌تواند بدون هیچ نوشته‌ای نشان دهد که شخصیت وارد فضای تازه‌ای شده است. حتی می‌توان با Match Cut از یک زمان به زمان دیگری پرید. مثلاً شخصیتی در یک نما درِ ماشین را می‌بندد و در نمای بعد همان حرکت در مکانی کاملاً متفاوت ادامه پیدا می‌کند. شباهت حرکت باعث می‌شود پرش زمانی برای چشم مخاطب روان‌تر باشد. فشرده‌سازی زمان فقط برای سریع‌تر کردن فیلم نیست. انتخاب اینکه کدام لحظات حذف شوند و کدام لحظات باقی بمانند، به مخاطب می‌گوید چه چیزی در داستان اهمیت دارد. اگر از یک سفر سه‌ساعته فقط چند ثانیه ببینیم، یعنی مقصد مهم‌تر از مسیر است؛ اما اگر بخش زیادی از فیلم به همان سفر اختصاص پیدا کند، احتمالاً خود مسیر بخشی از داستان محسوب می‌شود. برای نویسندگان، کارگردان‌ها و تدوینگران فعال در کستیار، این موضوع یادآوری مهمی است: زمان سینمایی با زمان واقعی یکسان نیست. شما می‌توانید آن را کوتاه کنید، کش بدهید، از بخشی از آن عبور کنید یا حتی ترتیبش را تغییر دهید؛ به شرطی که مخاطب همچنان بتواند مسیر داستان را دنبال کند. در نهایت، هنر تدوین فقط کنار هم گذاشتن تصاویر نیست؛ بخشی از آن تصمیم‌گیری درباره‌ی این است که مخاطب چه مقدار از زمان یک داستان را واقعاً تجربه کند. در سینما لازم نیست تمام مسیر را نشان بدهید؛ گاهی چند تصویر درست کافی است تا مخاطب خودش فاصله‌ی میان مبدأ و مقصد را طی کند.

دیدگاه‌ها

هنوز دیدگاهی ثبت نشده.

برای ثبت دیدگاه وارد شوید.