گزینههای بیشتر همیشه انتخاب بهتری نمیسازند
در کارهای خلاقانه معمولاً تصور میکنیم هرچه انتخابهای بیشتری داشته باشیم، نتیجهی بهتری خواهیم گرفت. لنزهای بیشتر، لوکیشنهای بیشتر، بازیگران بیشتر برای تست، موسیقیهای بیشتر یا دهها نسخهی متفاوت از یک طراحی. اما جایی میرسد که فراوانی گزینهها بهجای کمک کردن، تصمیمگیری را سختتر میکند.
تصور کنید وارد فروشگاهی شدهاید که صدها صفحهی موسیقی مقابل شما قرار دارد. در ابتدا این تنوع هیجانانگیز است، اما بعد از مدتی ممکن است حتی ندانید دنبال چه چیزی میگردید. هر انتخاب تازه باعث میشود گزینهی قبلی را دوباره زیر سؤال ببرید.
این وضعیت به مفهومی نزدیک است که با عنوان Choice Overload یا اضافهبار انتخاب شناخته میشود. وقتی تعداد گزینهها بیش از حد زیاد باشد، مقایسهی آنها انرژی ذهنی بیشتری میگیرد و حتی ممکن است باعث شود تصمیم نهایی را مرتب به تعویق بیندازیم.
این مسئله در سینما بسیار رایج است. یک تدوینگر ممکن است برای یک لحظه دهها برداشت در اختیار داشته باشد. کارگردان ممکن است میان چندین طراحی صحنه مردد بماند و مسئول انتخاب بازیگر نیز با تعداد زیادی گزینهی مناسب روبهرو شود. در چنین شرایطی سؤال «کدام بهتر است؟» بهتنهایی کافی نیست.
راه مؤثرتر، مشخص کردن معیار انتخاب قبل از بررسی گزینهها است. مثلاً بهجای اینکه بگوییم «بهترین لوکیشن را پیدا کنیم»، مشخص کنیم که لوکیشن باید حس انزوا داشته باشد، امکان نورپردازی شبانه فراهم کند و برای حرکت گروه تولید مناسب باشد. ناگهان بسیاری از گزینهها خودبهخود حذف میشوند.
محدودیتهای آگاهانه نیز میتوانند خلاقیت را بیشتر کنند. اگر فیلمبردار تصمیم بگیرد یک سکانس فقط با دو فاصلهی کانونی مشخص فیلمبرداری شود، دیگر انرژی خود را صرف امتحان کردن همهی لنزها نمیکند و میتواند بیشتر روی ترکیببندی و حرکت تمرکز داشته باشد.
همین موضوع دربارهی ایدهها هم صدق میکند. مرحلهای وجود دارد که باید گزینههای مختلف تولید کنیم، اما بعد از آن باید حالت جستوجو را متوقف و حالت تصمیمگیری را آغاز کنیم. اگر این مرز مشخص نباشد، پروژه ممکن است تا آخرین لحظه درگیر امتحان کردن نسخههای تازه باقی بماند.
یکی دیگر از مشکلات انتخاب زیاد، ترس از گزینههای کنار گذاشتهشده است. حتی بعد از تصمیم گرفتن ممکن است فکر کنیم: «شاید آن یکی بهتر بود.» اما در پروژهی حرفهای همیشه میتوان گزینههای بیشتری تصور کرد. هدف رسیدن به انتخاب بینقص نیست؛ هدف رسیدن به انتخابی است که بیشترین هماهنگی را با نیاز پروژه دارد.
این مهارت در ساخت پروفایل و نمونهکار در کستیار هم اهمیت دارد. قرار دادن تمام کارهایی که تاکنون انجام دادهایم الزاماً تأثیر بیشتری ایجاد نمیکند. گاهی انتخاب چند نمونهی قوی که دقیقاً توانایی و مسیر حرفهای ما را نشان میدهند، بسیار مؤثرتر از یک مجموعهی بزرگ و پراکنده است.
در نهایت، بخش مهمی از حرفهای شدن این است که بدانیم چه زمانی باید جستوجو را تمام کنیم و انتخاب کنیم. خلاقیت فقط تولید گزینههای تازه نیست؛ توانایی تشخیص گزینهای که ارزش ادامه دادن دارد نیز بخشی از آن است.
گاهی بهترین تصمیم زمانی گرفته میشود که بهجای پیدا کردن گزینهی صد و یکم، بالاخره یکی از صد گزینهی خوب را انتخاب کنیم و آن را تا انتها بسازیم.
هنوز دیدگاهی ثبت نشده.
برای ثبت دیدگاه وارد شوید. ورود